منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

codes.persianblog.ir/parts/userPartsId/246987/">کد بارش ستاره به دنبال موس

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 443
:: کل نظرات : 0

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 3

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 40
:: باردید دیروز : 107
:: بازدید هفته : 244
:: بازدید ماه : 163
:: بازدید سال : 1373
:: بازدید کلی : 28332
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393


:: بازدید از این مطلب : 180
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

کاش از ما نپرسند!

ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کرده ایم؟!

از این سوال سخت شرم دارم. از اینکه اینقدر رفاه زده ام.

از صدای خواب آلوده ام شرم دارم.

اصلاً مگر صدای خواب آلود من به گوش کسی خواهد رسید.

و می دانم که اگر امروز با جماعت شهدا مواجه شوم همان کلام نورانی

امیرالمومنین علیه السلام را خواهم شنید؛ آنجا که به مردم دنیا طلب کوفه فرمودند:

سوگند! اگر ما هم مثل شما (راحت طلب) بودیم،عمود دین برپا نمی شد.درخت

اسلام خوش شاخ و برگ و خوش قد و قامت نمی شد. به خدا قسم از این به بعد

خون خواهید خورد و... ( نهج البلاغه / خطبه ۵۶)

می دانم که اگر با شهدا مواجه شویم آنان خواهند گفت:

اگر ما هم مثل شما پای ارزش های انقلاب کوتاه می آمدیم،امروز نهال انقلاب به

این شجره طیبه ، تبدیل نمی شد. شجره ی زیبایی که اصل آن ثابت و شاخ و برگ

آن در آسمان هاست.

اما احساس می کنم باید باز خوانی دوباره ای از فرهنگ جهاد و شهادت داشته

باشیم تا خود را به راه و رسم مسافران ملکوت نزدیکتر نماییم.


:: بازدید از این مطلب : 191
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

و اما چند کلامی با منافق وطن فروش !!! جناب منافی

اولا : در این عکس گفته شده ((...باعزت می خوریم ...)) شما که حاضری با هر شرطی حتی به شرط فروش وطن نان بخوری که احتیاج نیست خود را زحمت بدهی!

دوما : بهتر است بدانید حتی وقتی به حیوانات هم کمی مهربانی کنیم آنها به ما وفادار می مانند اما شما چه طور چندین سال نان این نظام را خوردید و از سرمایه های او استفاده کردید و حالا که (تنها) فکر می کنید قرار است نان شما کم شود این طور وطن فروشی می کنید؟!

سوما : در این جا به 70 میلیون ایرانی اشاره شده و بهتر است شما خود را با ما جمع نبندید و خیالاتان راحت باشد!!


:: بازدید از این مطلب : 181
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

siqR6p_535.jpg

حتما ...

 تا دست راستش را جلوتر برد تازه یادش افتاد ...

بغضش گرفت و اشکش جاری شد ...

لبخند آقا را میدید و زیر لب میگفت:

" رحم الله عمی العباس ! "

:: بازدید از این مطلب : 196
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.jpg


:: بازدید از این مطلب : 204
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

1898155_264380363732069_265943886_n.jpg


:: بازدید از این مطلب : 175
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 16 ﺳﺎﻝ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.

عملیات کرﺑﻼﯼ 4 ﺑﺎ ﺑﺪﻥ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺍﺳﯿﺮ ﺷﺪ. ﺑﺮﺩﻩ بودند ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻐﺪﺍﺩ . ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﺎ ﻟﺐ ﺗﺸﻨﻪ.

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩ. ﺳﺮ، ﺻﻮﺭﺕ و ﻣﺤﺎﺳﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺮ.

شبهای جبهه ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ ﻻﻣﭗ ﺳﻨﮕﺮ ﺭﻭ ﺷﻞ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ به خوندن : ‏«ﺣﺴﯿﻨﻢ ﻭﺍ ﺣﺴﯿﻨﺎ. ‏»

ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﺎﻧﯽ ﺭﻭﺿﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ .

ﺁﺧﺮ ﻣﺠﻠﺲ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﻔﯿﻪ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻣﺤﻤﺪﺭﺿﺎ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻟﯿﺪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺶ.

ﺩﻟﯿﻞ ﺗﺎﺯﮔﯽ ﺻﻮﺭﺕ ﻭ ﻣﺤﺎﺳﻨﺶ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ 16 ﺳﺎﻝ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﺛﺮ ﺍﺷﮏ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ .

 

 

ﺷﻬﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﺭﺿﺎ ﺷﻔﯿﻌﯽ ﮔﺮﺩﺍﻥ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻟﺸﮑﺮ 17 ﻋﻠﯽ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﯽ ﻃﺎﻟﺐ علیه السلام

ﺗﻮﻟﺪ: 1346 ﻗﻢ- ﻣﺠﺮﻭﺣﯿﺖ ﻭ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺩﺭ ﮐﺮﺑﻼﯼ -4

ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻐﺪﺍﺩ: 10/4/1365

ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﭘﯿﮑﺮ : 14/5/1381

ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ: ﮔﻠﺰﺍﺭ ﺷﻬﺪﺍﯼ ﻋﻠﯽ ﺍﺑﻦ ﺟﻌﻔﺮعلیه السلام ﻗﻢ ﻗﻄﻌﻪ 2 ﺭﺩﯾﻒ14

 

بیابان هم که باشی حسین(علیه السلام) آبادت می کند؛

 همچون کربلا...
 
 

بعونک یا شهیـــد


:: بازدید از این مطلب : 188
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

 ماجرای تنها

شهید گمنامی

 که نام دارد اما نشانی ندارد!

تنها شهید گمنام مازندران است  در روستای کرسی آرمیده
 
                              که نام و شهرتش معلوم است،
 
                                                     اما کسی از زادگاه و موطنش خبر ندارد.

 داستان یک غریب و چگونگی غربتش. ماجرای شهید گمنام روستای کرسی بلده نور. تنها شهید گمنامی که نام دارد اما نشانی ندارد.

نیمه های جاده هراز، مسیر انحرافی و میانبری به سمت بلده نور باز میشود. در میانه های این مسیر راه شوسه ای تو را از جاده ی اصلی به سمت روستایی می برد به نام کرسی و در گلزار شهدای آن شهید گمنامی می بینی که روی سنگ مزارش نوشته است: قنبر ذوقی. او تنها شهید گمنام مازندران است که نام و شهرتش معلوم است، اما کسی از زادگاه و موطنش خبر ندارد.

ماجرا از این قرار بود که در یکی از پادگانهای ارتش، دو سرباز رشید و دلیر خدمت میکردند که نام و شهرت هردوی آنها قنبر ذوقی بود و جالب تر این که این دو سرباز در یک گردان و یک گروهان هم خدمت بودند. یکی از این دو مازندرانی و اهل روستای کرسیِ نور بود. از قضا در عملیاتی هر دوی آنها به شهادت می رسند. پیکر مطهر و پاک قنبر علی ذوقی نوری، دیرتر پیدا میشود. از این رو دوست هم خدمت و هم نامش را به اشتباه از آنجایی که طوری جراحت برداشته بود که قابل شناسایی نبود، به جای او به روستای کرسی میبرند و پس از تشییع باشکوهی به خاک میسپارند.

‏‎درست در هفتمین روز مراسم شهادت و خاکسپاری این شهید بزرگوار، پیکر شهید قنبر علی ذوقی نوری را که اهل روستای کرسی بود، به زادگاهش می آورند و پس از شناسایی کامل و دقیق به خانواده اش تحویل میدهند، اما از آنجایی که جز نام، دیگر مشخصات و پلاک شناسایی شهید گمنام ذوقی مفقود شده بود و نمیدانستند اعزامی از کدام شهر میباشد،ناگزیر او را در همان روستای کرسی مهمان دائمی مردم خونگرم و باصفایش کردند و در همانجا برای همیشه ماندگار شد. تا خدا چه بخواهد.

شهید گمنام روستای کرسی غریب نیست، چون مردم اینجا او را در میان دل خود جای دادند. برای خانواده بزرگوار شهید ذوقی نیز، او مانند پسر شهیدشان می باشد، اما ماجرای غربت او بسیار تأثر برانگیز است و دلهای سوخته را به درد می آورد.

ماجرای غربت او بی شباهت به ماجرای غربت مولایش ثامن الائمه، امام علی بن موسی الرضا نیست. آن گونه که این امام همام نیز نام و نشان داشت و برای همه آشنا بود، لیکن پیکر پاک و مطهرش پس از شهادت به شهر و دیار خویش بازنگشت و در غربت به خاک سپرده شد.

:: بازدید از این مطلب : 197
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

حکایتی شنیدنی از کاروان راهیان نور/ حاج آقا باید برقصه!

وبلاگ محجبه ها فرشته اند نوشت: این خاطره را همان سال ۸۷ در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کند... بخوانیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند... آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس... حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم... ناگهان فکری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد...

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم...! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم...

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است...

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم ... اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد...

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم ...

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند... چند دقیقه‌ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند...

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند ... آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند ..."


:: بازدید از این مطلب : 202
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : اصولگرایان....
شنبه 23 اسفند 1393

داستان دختر شهید و دانشگاه !

و تو چه میدانی

سه ساله بود که پدرش آسمانی شد.

دانشگاه که قبول شد همه گفتند"با سهمیه قبول شده" ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد "بابا" یک هفته در تب سوخت.

داستان دختر شهید و دانشگاه ! (عکس) www.taknaz.ir


:: بازدید از این مطلب : 225
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
به وبلاگ من خوش آمدید
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه
تبادل لینک هوشمند

تبادل لینک هوشمند

برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان پاسدار ولایت و خون شهدا و آدرس adalate3.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.