خاک ها را که کنار می زدم…
به پارچه ای رسیدم…
هنوز نوشته روی آن را می توانستم بخوانم…
نوشته بود:
"می روم تا انتقام سیلی زهرا
آن وقت من و تو حجابمان را کنار بگذاریم؟!
رفتند انتقام بگیرند...ما خنجر از پشت بزنیم؟؟؟هرگز…